کتاب حکایت دولت و فرزانگی اثر مارک فیشر به همراه قسمتی از کتاب

کتاب حکایت دولت و فرزانگی

کتاب حکایت دولت و فرزانگی اثر مارک فیشر به همراه قسمتی از کتاب

کتاب حکایت دولت و فرزانگی اثر مارک فیشر

دو مرد ساکت در باغ قدم زدند تا اینکه دولتمند روبروی گل سرخی پر از گل‌های زیبا توقف کرد.

تقریباً هزاران بار است که این گل‌های سرخ را بوییده‌ام، اما همچنان هر بار که آنها را می‌بویم برایم تجربه‌ای تازه است. می دانی چرا؟

زیرا یاد گرفته‌ام که در حال زندگی کنم، نه در گذشته و نه در آینده.

 

موضوع تمرکز ذهن و تفکر و مراقبه است که با سخنانی گوناگون توصیف شده‌اند.

هر چه تمرکزت بر آنچه انجام می‌دهی بیشتر شود، در آن چیز مجذوب‌تر خواهی شد و بیشتر در زمان حال زندگی خواهی کرد.

این تمرکز، کلید موفقیت در تمام عرصه‌های زندگیست.

هر قدر تمرکزت بهتر باشد می‌توانی با سرعت و تاثیر بیشتری کار کنی. به جزئیاتی پی می‌بری که از چشم دیگران پنهان است.

آیا تمام افراد دولتمند و موفق یاد گرفته‌اند تا به جزئیات توجه کنند؟

 

 

بخشی از کتاب

عمویش بعد از شنیدن آه و ناله هایش پرسید: چند سالت است؟
جوان با ترس و لرز جواب داد: سی و دو سال.
آیا می دانی وقتی جان پل گتی بیست و سه ساله بود صاحب یک میلیون دلار خود شده بود، وقتی من هم سن تو بودم، نیم میلیون دلار داشتم، پس چطور ممکن است تو در این سن نیاز به وام داشته باشی؟
کنایه میزنید! من مثل خر کار می کنم، هفته ای گاهی بیش از پنجاه ساعت.
– آیا واقعاًاعتقاد داری سخت کار کردن باعث ثروتمندی مردم می شود؟
– این طور فکر می کنم، همیشه این اعتقاد را داشته ام.
– سالی چقدر درآمد داری؟ ۲۵۰۰۰ دلار؟

جوان پاسخ داد: بله درهمین حدود.
آیا فکر می کنی کسی که ۲۵۰۰۰۰ دلار در می آورد، هفته ای ده برابر تو کار می کند؟ مسلماًنه! پس این شخص ده برابر تو در می آورد بدون آنکه ده برابر تو کار کند، پس باید به کاری کاملاًمتفاوت از کار تو سرگرم باشد، باید رازی در کارش باشد که تو از آن بی خبر هستی.
همین طور است.

دیدگاه‌ها 0

*
*